با اميد به تجربه و زندگي در دوره ظهور و آشكاري نجاتدهنده ، مينويسم. |
هوالرّب
گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حقّ خواهم عيان گر هفت بهر آتش شود من در روم بهر لقا
گر راندة آن منظرم، بستست ازو چشم ترم من در جحيم اوليترم جنّت نشايد مر مرا
جنّت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زين رنگ و بو كو فرّ انوار بقا؟
چرا دوستت دارم ؟
وقتي يكي را دوست داريم، برخي اوقات برايش دلايلي داريم و بعضي وقتها هم دليلي نداريم . وقتي ميپرسيم "چرا دوستت دارم ؟ " زماني جواب داريم و زماني بيجواب هستيم. اما در مورد "استاد ايليا-ميم" دوست داشتن مفهوم غريبي دارد . دوست داشتن او هم دليل دارد و هم بيدليل است. هم عقلي است و هم قلبي .
عقلي است چون اقتدارش، مهربانياش، كلام تأثيرگزارش، پاسخهاي خلاقانهاش، غيرقابلپيشبيني بودن و بديع بودنش، ساده و عميق بودنش، كامل و جامعنگر بودنش، چشمان زيبا و محسور كنندهاش، و .... هزار دليل ديگر، تو را وا ميدارد كه به شگفتي و حيرت در آمده او را و البته خدايش را تحسين كني : فتباركالله احسن الخالقين.
اما دوست داشتنش قلبي است چون او را موجودي دوستداشتني خواهي يافت. خيلي خيلي دوستداشتني. به هنگام نوشتن اين سطور نيز قلبم منقبض و منبسط ميشود و بغض گلويم را ميگيرد، ميخواهم فرياد بزنم و بگويم : "ديدار تو را من از خدا ميطلبم"
"ما" ها – يعني پيروان، شاگردان، ياران، ...- هر كداممان، با هزار سوداي متفاوت، با تربيتهاي مختلف و اكثراً متضاد، با فرهنگها و تحصيلات نا متقارن، با آرزوهاي بيارتباط به هم، دور هم جمع شديم و گروههاي خدمتگزاري تشكيل داديم. استاد همچون نخ تسبيحي نوراني، اين مهرههاي كوچك و بزرگ را به هم پيوند زد تا همچون برادران و خواهران به يكديگر عشق بورزيم و چون "يــكي" يكپارچه باشيم.
معلمي كه نه تنها مفهوم خدمت بيانتظار را به ما آموزش داد، بلكه خود خدمتگزار و تسليم خدا بود و هست. يادم ميآيد كه ميگفت : " رام الله اسم من نيست! رام الله يك لقب است! رام الله يعني كسي كه خدا او را رام كرد! "
برخي از دوستان او را حضرت «...» ميدانند، برخي ديگر امام «...» ( با اينكه خودش اكثر اين نسبتها را قبول ندارد) ؛ خيلي از راويان اخبار، از كرامات و كارهاي خارقالعادة او سخن به ميان ميآورند. من اينها را نه صد در صد انكار ميكنم و نه قبول؛ اما خودم به شخصه معجزهاي از استاد ديدهام، معجزهاي بس بزرگ كه خداوند بواسطة او انجام داد. معجزهاي كه نميتوانم انكار كنم، حتي اگر بخواهم، حتي اگر او را تحريف كنند، حتي اگر به او تهمت و بهتان بزنند، حتي اگر اين شايعاتي كه دربارهاش ميگويند هم، صحيح باشد، نميتوانم! چون ديدهام و فقط نشنيدهام و حتماً ميدانيم كه "شنيدن كي بُود مانند ديدن؟"
اما آن معجزه چيست ؟ آن كار خارقالعاده چه بوده است كه اگر هزار بار شستشوي مغزيام بدهند، اگر مرا نيز- همچنان كه او را - سم بخورانند، اگر كتكم بزنند، تهديدم كنند و بترسانند مرا، اگر سرم برود، اگر ... آن معجزه كدام است كه براي من انكار شدني نيست؟!
آن معجزه چيزي نيست جز خودِ من ! بله خودم، اهداف و آرزوهايم، خواستهها و تمايلاتم، دوستانم، دانستههايم، دوستداشتنيها ودوستنداشتنيهايم، و ... كه طي اين سالها متحول و نسبت به گذشته متعاليتر شدهاند. آيا خودم را ميتوانم انكار كنم؟! آيا خدايي كه از دوردستها، از ميان ابرها بروي زمين آمد و زنده بودنش و زندگي بخشيدنش را ديديم، جز در اثر تعليم معلم زنده بود؟؟
اگر ببينيم درخت خشكيدهاي كه ديگر اميدي به بار دادنش نبوده است، حال ميوههايي داده است كه قابل خوردن است، آيا به شگفتي و حيرت نخواهيم رسيد ؟؟
"ما" ها و نه فقط من هر كدام يك معجزهايم ! استحالهاي از شخصيت قبليمان ؛ تولد دوبارة خود در خود؛ آيا معجزة "تولد دوبارة من" تا پايان دنيا انكار شدني است ؟!
۸۷/۰۱/۰۲
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|